با توجه به شرایط جاری اینترنت، تمامی خدمات ما مجدداً رایگان شد. همچنین اطمینان میدهیم که در صورت تداوم فعالیت، تمامی روزهای از دست رفته به اعتبار حساب شما افزوده خواهد شد.
با آرزوی سلامتی و تندرستی برای شما و خانواده محترمتان.
لارنس باید با تغییرات عمده در مدت زمان کوتاهی کنار بیاید. یک اقامتگاه جدید "پدرخوانده" و موارد دیگر. درست مانند بسیاری از پسران جوان، او برای صحبت کردن با دختران مشکل دارد. با این حال این سخت ترین چیزی نیست که او با آن دست و پنجه نرم می کند...
پدری که بیش از حد کار میکند و از بزرگ شدن بچههایش غافل است، فرصتی را برای شروع یک "تجارت خانوادگی" میبیند و فکر میکند این کار خانوادهاش را به هم نزدیکتر میکند - که این فقط اشتباه شماره یک است.
وقتی پدر ناتالی کانوی درگذشت، او باور داشت که برای همیشه تنها خواهد ماند. پس وقتی برادر گمشدهاش، لوک، پس از بیست سال غیبت بازگشت، او بسیار خوشحال شد. او تکه گمشده پازل خانوادگی بود که او باور داشت گم شده است. فقط یک مشکل وجود دارد - لوک یک کلاهبردار بدنام است و ناتالی تنها وارث ثروت کوچک خانوادهشان است.
به عنوان آخرین آرزو، یک مادربزرگ به نام ایوی که اخیراً در بیمارستان بستری شده است، به دختر و نوهاش، سارا، فهرستی از دستاوردهای جشن را با هم قبل از کریسمس موظف میکند، به این امید که ماجراجویی این تجربه، رابطه آنها را ترمیم کند...
این فیلم داستان پسربچهای دوازده ساله به نام دنیس را روایت میکند که به دو علاقه متفاوت، فوتبال و مد، علاقهمند است. فیلم، واکنشهای اطرافیان دنیس به این علایق متنوع را نشان میدهد.
تام (کوین اسپیسی) یک میلیاردر است که مشغلهی کاری اش او را از همسر دوست داشتنی اش لارا و دخترش ربکا دور کرده است. تام که میخواهد به دخترش ربکا برای تولد 11 سالگی اش کادو بدهد، برای او یک گربه خانگی از یک فروشگاه حیوانات مرموز خریداری میکند، اما یک حادثه عجیب و غریب رخ می دهد و موجب میشود تام به درون بدن گربه برود...
وقتی زئوس (ماریو لوپز) به طور تصادفی یک مهمانی مهم را نابود می کند، در بدترین زمان به مدرسه اطاعت فرستاده می شود! سه نفر از سارقان در حال برنامه ریزی برای سرقت هستند...
وقتی هیچ معجزهای نمیتواند یک خانواده رو به زوال را کنار هم نگه دارد، یک سفر تعطیلات کریسمس صحنهای را برای رخ دادن یک معجزه فراهم میکند. داستانی دلنشین از خانواده درباره عشق، فقدان و کشف دوباره.
داستانی درباره پسر جوانی به نام سلطان، 11 ساله که پس از از دست دادن مادرش در کودکی، به دنبال عشقی معصومانه می گردد. او جعبه ای قدیمی با عکس و مکان مادربزرگش را پیدا می کند، تصمیم می گیرد تا تمام راه را با بهترین دوستش برود تا او را در شهری به نام (الفجیره) در امارات متحده عربی پیدا کند...